دامپزشکان ورودی 88 دانشگاه زابل
دامپزشکی -----> حرفه‎ای که به آن افتخار می‎کنیم 
قالب وبلاگ

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود،به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره ی دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.

پیرمرد به سمت دخترک رفت و به او گفت:(چه کار بیهوده ای،تو که نمی توانی همه ی ستاره های دریایی را نجات بدهی،آن ها خیلی زیاد هستند.)

دخترک لبخندی زد و گفت:(می دانم ولی این یکی را می توانم نجات بدهم) و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت (و این یکی را) و آن را به دریا انداخت(و این یکی را...)

شاید همه ی مشکل ها و سختی ها را نتوان یکجا حل کرد ولی یکی یکی می توان آنها را از میان برداشت.


[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ ماریه صداقتی ]

سال ها پیش در دهکده ای کوچک و دور افتاده خانه ای بود که به آن خانه ی هزار آینه می گفتند.

روزی سگی کوچک و شاداب که در آن دهکده زندگی می کرد،آن خانه را پیدا کرد و تصمیم گرفت از داخل آن دیدن کند.وقتی به خانه رسید،با شادی پله ها را به سمت راهروی بالا پرید و آن را با دقت بررسی کرد.در حالی که گوش هایش را بالا گرفته بود و دمش را با سرعت هرچه تمام ترمی جنباند ،ناگهان در کمال تعجب،خود را بین هزار سگ خندان دیگر که همگی دمشان رابا همان سرعت می جنباندند،یافت.
ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 06:42 ب.ظ ] [ ماریه صداقتی ]

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر10 ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزی

نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: 50 سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : 35 سنت پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:براى من یک بستنى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب رانیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، 15 سنت براى او انعام گذاشته بود.




طبقه بندی: متفرقه،
[ جمعه 5 آذر 1389 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ ماریه صداقتی ]

پریسا جان

در گذشت عموی عزیزت رو بهت تسلیت میگم ایشاا.. غم آخرت باشه

  




طبقه بندی: متفرقه،
[ شنبه 22 آبان 1389 ] [ 09:21 ب.ظ ] [ ماریه صداقتی ]

روزی دانشمندان بزرگ تصمیم می گیرند که قایم باشک بازی کنند. از بخت بد انیشتن کسی است که باید چشم بگذارد. او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن کند. همه شروع به قایم شدن می کنند به جز نیوتن. نیوتن فقط یک مربع یک متری روی زمین می کشد و داخل آن رو به روی انیشتن می ایستد. انیشتن می شمرد:99،100،...،1،2،3،4 . او چشمانش را باز می کند و می بیند نیوتن رو به روی او ایستاده است. انیشتن می گوید: سوک،سوک. نیوتن می گوید: سوک سوک نشده است. او ادعا می کند که نیوتن نیست. تمام دانشمندان بیرون می آیند تا ببینند چگونه او ثابت می کند که نیوتن نیست. نیوتن می گوید: من در یک مربع یک متری ایستاده ام. این باعث می شود که من بشوم نیوتن بر متر مربع. چون یک نیوتن بر متر مربع معادل پاسکال است من پاسکال هستم، پس سوک سوک پاسکال!!




طبقه بندی: طنز و سرگرمی،
[ دوشنبه 17 آبان 1389 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ ماریه صداقتی ]

آی سوره جان و هوشنگ عزیز پیوند مقدستون مبارکـــــــــــــــــ


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 شهریور 1389 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ ماریه صداقتی ]

معلم چو آمد به ناگه , کلاس

چوشهری فرو خفته خاموش شد

سخن های ناگفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد

 

معلم زکار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

 

سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

بیا احمدک درس دیروز را

بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود

مگر آنچه دیروز آنجا شنفت


ادامه مطلب
[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ ماریه صداقتی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

خوش آمدید

دامپزشــکی بـرای بـهداشت و سلامت
دامپزشکی برای غذا
دامپزشـکی بـرای سـیاره زمین
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
فروش بک لینک طراحی سایت عکس